تبلیغات
بن بست لحظه های نیلوفری - خاطرات به یاد ماندنی من
نیلوفر زیبا ترین و تنها گلیست که در سخت ترین شرایط می روید فقط برای اینکه ثابت کند در بدترین شرایط هم میتوان بهترین بود
بن بست لحظه های نیلوفری
پنجشنبه 4 آذر 1389 :: نویسنده : نیلوفرانه

همه ی ما اتفاقاتی برامون میوفته که فراموششون نمیکنیم و از اونها به نام خاطرات یاد میکنیم

منم مثل بقیه تو زندگیم اتفاقات خوب و بدی افتاده که هیج وقت فراموششون نکردم

با خاطرات بد کاری نداریم

اما دوست دارم خاطرات خوبمو یه جا بنویسم و برای همیشه داشته باشم

بعضی از این خاطرات رو می نویسم فقط برای خودم ...برای اینکه بمونه...

سعی میکنم خیلی مختصر و کوتاه بنویسم که خسته کننده نباشه

 

..................................

 

پرت شدنم از سرویس مدرسه

این اتفاق بر میگرده به پارسال

همیشه وقتی تو سرویس بودم به کوچمون که سرویس میرسید از رو صندلی بلند میشدم

غافل از اینکه با ترمز سرویس بخورم به در و در باز بشهو و پرت بشم بیرون

واقعا به خیر گذشت و سالم موندم البته احساس میکردم مردم اخه سرویس 4 متر بعد از پرت شدن من

متوجه شد و ایستاد

یکی از بچه های سرو.یس میگفت: فک کردم از پنجره رفتی بیرون

اون یکی  می گفت: دیدم یکی داره تو هوا پرواز میکنم

یکی از دوستانم میگفت:یه لحظه نگاه  کردم دیدم در بازه و تو نیستی به راننده خبر دادم

پ.ن:اگر اون لحظه ماشین میومد من الان مرده بودم ولی خدا رو شکر خیابون خلوت بود

 

........................................................

 

خاطرات شیرین کودکی(خاطرات من)

 

 

سنگ من خورد تو سر پسر همسایمون

 

چن سال پیش بود

اون موقع ها که وقتی بازی میکردیم با پسر همسایمون و البته با دخنر همسایه ها

یادمه ماه صفر بود و خونمون داشتیم روضه میخوندیم

رفتیم تو ساختمون نیمه تموم کوچمون برای قایم باشک

دقیقا یادم نیست ولی فک کنم من بودم فاطی عمو فاطی دختر خاله مریم میلاد محمد مهدی و...که به دو

گروه تقسیم شدیم

محمد پسر همسایمون رای افتاد به گروهشون که قایم شن

ساختمون نیمه تموم خیلی تاریک و ترسناکی بود هیچ وقت جرات رفتن به اونجا رو نداشتم

اما چون پسرا هم بودن خیالم کمی راحت بود

در جستجوی اون گروه بودم که یهو دیدم از پشت بشکه ای که اونجا بود صدای میاد

خیلی ترسیدم

جرات جلو رفتن نداشتم

برای همین از راه دور یک سنگ انداختم که درست خورده بود تو سر محمد

خلاصه...

یادمه واستاده بود کنار در خونمون میگفت:سالم نمیزارم برسی خونه

تا پاتو نشکونم ول کن نیستم
البته دیگه یادم نمیاد چجوری اون روز رو سالم به خونه رسیدم

 

...................................................................................

خیلی خلاصه یه چن تایی دیگه مینویسم

جالبه

 

 وقتی دروازه بان میشدم

یادمه وقتی میرفتم خونه عموم با حامد و میلاد و مصطفی فوتبال بازی میکردم

اونا هیچ و قت نمیذاشتن من برم وسط همش منو میذاشتن تو دروازه

و من به خودم میبالیدم که دروازه بانم

الان میفهمم فقط هدفشون این بوده که تو دروازه واستم ازم توپ بکشن و بخندن....

 

پ.ن:شایدم اینجوری نبود ولی...

 ...............................................................

کارت بازی من و لجبازی یا شایدم زرنگی

یادمه هر موقع با پسر همسایه هامون بازی کارت میکردیم(این کارتای فوتبالیستا هستا یادش بخیر 2 یا 3 هزارتا داشتم)

همیشه وقتی می فهمیدم یه چن تا کارت ازشون بردم بدو بدو کارتارو بر میداشتم و میرفتمن خونمون درو هم محکم میبستم

 

پ.ن:یادش بخیر این بلا رو زیا د سر پسرا در اوردم...مخصوصا حامد پسر عموم....حلالم کنید در کل

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 31 فروردین 1396 01:06 ق.ظ
Excellent, what a webpage it is! This website provides valuable data to us, keep it up.
چهارشنبه 10 اسفند 1390 12:49 ب.ظ
عجب دختر شری بودی ها!!!:D =))

چه کار های که انجام ندادی
چهارشنبه 14 دی 1390 07:54 ب.ظ

یه چی یادم رفت بگم . وقتی میومدی خونمون فوتبال بازی منم بودم , انگار کلا من و محمد ( به قول خودش joker ) رو فراموش کردی ؟ یادمه محمد کوچیکیش خیلی پز میداد!
( البته پسرعمو ببخشید دارم غیبتت میکنم ! )

پوزش ..؟؟؟؟!!
یکشنبه 4 اردیبهشت 1390 10:00 ب.ظ
نه من دقیقا یادمه اون زمان که همی تو دبی بودیم آمدم خونتون من 1 دفتر داشتم پزشو میدادم تو می خواستی ازم برداری که مقاومت کردم با انگشت زدی تو چشم ولی خدا نادانی بعضی هارو بخشید و چشمم جاش رفت ...
نیلوفرانه یادم نیس
یکشنبه 4 اردیبهشت 1390 12:02 ب.ظ
یکی دیگه دیگه یادمه دعوا کردیم نامردی کردی:D با ناخن زدی تو چشم که خون مردگی تو چشم درست شد ولی خدارو شکر که جاش رفت...
همیشه جر میزدی همیشه جرعت نداشتیم باهات کارت بازی کنیم 2 تا میبردی فرار 2 میباختی فرار :D:D
همیشه هم قانون جدید میساختی منم (بعضی وقتا) باور میکردم.
نیلوفرانه احسنت
حرف حساب جواب نداره
ولی مال ناخن و باور نمی کنم چون نه یادم میاد و نه من هیچ وقت ناخنام بلند بوده اخه میخوردم....
یکشنبه 4 اردیبهشت 1390 11:57 ق.ظ
یاده 6 سال پیش بود فکر کنم.
2 گروه تشکیل دادیم من شما و خواهرت و گروه دیگه میلاد مصطفی و علی(عمه) بود ...
داشتیم اذیت هم میکردیم که با آجر بود فکر کنم علی زد تو سرت :D
سرت داشت خون میومد و گریه میکردی ... میگفتی وووویییی مامانییییی ماماییییی :D:D:D
بازم بگم چی می گفتی؟:D
نیلوفرانه اره بخیه خورد یادته
ماشاالله حافظه
احسنت
شنبه 3 اردیبهشت 1390 07:05 ب.ظ
می خوای خودم چند تا خاطره های اون زمان با شما رو بگم؟
نیلوفرانه اره بگو خیلی هم خوب
شنبه 3 اردیبهشت 1390 01:35 ب.ظ
مارو مرده حساب کردی دیگه؟؟؟!!!
من هم تو فوتبال بازی ها بودم هم تو کارت بازیا ولی اسمی از من نیاوردی خلاصه دستت درد نکنه...
نیلوفرانه خدانکنه

اخه تو کوچه زیاد نمی دیدمت زیاد هم ارت خاطره نداشتم
ببخشید دیگه...
سه شنبه 30 آذر 1389 06:58 ب.ظ
سلام نیلو جون
چرا اپ نمیکنی؟؟
بابا خر خون.....اونقده میخونی که وقت اپ نداری بعد بگو بیخیال درسم امسال...
کاملا مشخصه چقد بیخیالی.
باپ دلم گرفت..
یکشنبه 28 آذر 1389 10:47 ق.ظ
اپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم زود باش بیا
منتظرم
چهارشنبه 10 آذر 1389 05:13 ب.ظ
وبلاگ خوبی داری
خوشحال میشم به منم سری بزنی
چهارشنبه 10 آذر 1389 10:29 ق.ظ
salam abjiiiii khobi?
katerate jalebi bood.
movafagh va dar panahe hagh bashi.
ya hagh
دوشنبه 8 آذر 1389 06:35 ب.ظ
سلام نیلو
اره یادمه
یادته میگفتم تو اون خونه نا تمومه من یه مرد دیدم با چن تا سرنگ
هیچ کدوم باور نکردین
راستی فک کن ببین چجوری سالم رسیدی
اخه عصبانیت پسر همسایتون محمد هنوز تو ذهنمه
یکشنبه 7 آذر 1389 03:18 ب.ظ
man halalet nemikonam bayad kartamo pas bedi
شنبه 6 آذر 1389 08:40 ق.ظ
salam azizam
azizam man avalin bare k miam webet
to vaghean mishnasi mano?!?!?!?!?
webe khojkeli dari
شنبه 6 آذر 1389 12:03 ق.ظ
سلام گلم

ممنون که اومدی

در حال خوندنم وسه همین زیاد نیمام

قربونت برم

بای
جمعه 5 آذر 1389 08:37 ب.ظ
سلام
بابا میگفتی گاوی گوسفندی گوساله ای چیزی قربونی می کردیم بالاخره اومدی ...
این همه حوصله داشتی بنویسی ؟؟؟
مال کارت بازیت جالب بود باید به حامد بگم یه کم بخندیم
جمعه 5 آذر 1389 05:12 ب.ظ
slm mer30 bem sarzadi khateratet jalebe bazam miam
جمعه 5 آذر 1389 12:00 ق.ظ
این حلالم کنیدش جالب بود
پنجشنبه 4 آذر 1389 06:49 ب.ظ
جالب بود. فقط من نفهمیدم شما دختر بودید یا پسر!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


می نویسم برای ماندگاری ....فقط برای خودم...برای دل خودم.....
شعر های شعاری زندگیم..
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد
خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
......
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم
.....
جر خدا کیست که در سایه ی مهرش برویم
رحمت اوست که هر لحظه پناه منو توست
....
افتادگی اموز اگر طالب فیضی
هرگز نخورد اب زمینی که بلند است
....
در این دنیای بی ارزش چرا مغرور می گردی
سلیمان هم شوی اخر نصیب گور می کردی
....
گفتیم جوانیم به پیری برسیم توبه کنیم
از بس که جوان مرد کسی پیر نشد
...
و خدایا پشت حصار تکرار خطاهابم بنویس: جوانی...

مدیر وبلاگ : نیلوفرانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :