تبلیغات
بن بست لحظه های نیلوفری - بوی ماه مهر...ماه مدرسه(خاطرات من)
نیلوفر زیبا ترین و تنها گلیست که در سخت ترین شرایط می روید فقط برای اینکه ثابت کند در بدترین شرایط هم میتوان بهترین بود
بن بست لحظه های نیلوفری
 2.jpg


اولین روزی بود که با اولین زنگ موبایل که واسه ساعت تایم کرده بودم بیدار شدم

اول صبح بود عصبانیتم شروع شد


عصبانیت هم نه...


خوب دیدن شلوار مدرست که هنوز دست نخورده کنار چرخ خیاطی گذاشته و تو باید

اونو بپوشی

خوب....انچنان اتفاق خوبی نیست


اما چاره ای نبود


ساعت 6 بود ...چون مامان گفته بود با پیاده میریم مدرسه

سعی کردم زود تر پا شم و اماده شم تا دیر نشه

اما مامان گفت با ماشین میریم

ساعت شش و چهل و پنج بود

اما در مدرسه بسته


چن دقیقه ای رو تو ماشین صبر کردم

رفتم کنار در مدرسه که در بزنم اما دیدم در بازه....

مامان از زیر قران ردم کرد و رفتم تو مدرسه

ساکت

اروم

هیچ صدایی نبود


انگاری اولین نفری بودم که رفته بودم مدرسه

انگار نداره..خوب اولین نفر بودم دیگه

ولی زود نبود نمیدونم چرا کسی تو مدرسه نبود

کم کم مدرسه شلوغ شد

به هر کی میرسیدم به جای سلام میگفتم:کلاس چندمی؟ چه رشته ای

اکثرا تجربی بودن

امار تجربی دو کلاس بود اونم فک کنم 20 یا 30 نفره

اما کلاس ما چی

فقط 15 نفر جمعیت داشت از کلش فقط شاید 5 یا 6 نفرو نمیشناختم

با بقیشون اشنایی داشتم

دیدن دوستای دوره ی ابتدایی و راهنمایی خیلی خوشحالم کرد


مخصوصا دوستایی  که حالا باز همکلاس شدیم

و مثل همیشه زودی با بقیه پسر خاله شدم

انچنان با هم دوست شده بودیم که انگاری سالها بود همیدیگرو میشناختیم

اولین دبیری که اومد کلاس دبیر ادبیات بود

خوش چهره و مهربان

توضیحاتی که در مورد رشته ی انسانی میداد

واقعا امیدوارم میکرد و کاملا مطمین بودم تصمیم درستی گرفتم که اومدم انسانی

از بچه ها پرسید از چه شعرهایی خوششون میاد

اصلا شعر و داستان میخونن

نوبت به من که رسید گفتم

من به شعر ها و داستانای خودم علاقه دارم

تعجب کرده بود

خوب راستش کمی احساس غرور بهم دست داد

یه غرور خوب

غروری که بهم کمک میکرد باید بهتر از این باشم

خوب شعر مگیم

داستان مینویسم

انشامم خوبه

یکی از بچه های دوران ابتدایی هم گفت:

خانوم تازه نقاشیشم خیلی خوبه

ازم خواست یکی از شعرامو بخونم

منم یکیشو خوندم

تشویق دبیر و دانش اموزا بهم دل گرمی میداد

باهام سر صحبت رو باز کرد

احساس میکردم خودمو تو دلش جا کردم

و فک میکنم همینجور هم بود

از اینکه معدل سال قبلمو بگم

خجالت می کشیدم اما خداییش

وقتی معدل بقیه دانش اموزا رو دو نستم

فهمیدم اونقدر ها هم معدلم بد نیست

این زنگ هم گذشت

زنگ بعدی با دبیر جغرافیا داشتیم

به نظر دبیر سختگیری میومد

ولی ازش خوشم اومد

یه سوال کردم

سوالی اسون و اب خوردنی

اما نمیدونم چرا کسی دستشو بالا نکرد

منم نکردم چون با خودم میگفتم لابد جوابم اشتباس دیگه

وگرنه سوال به این اسونی چرا کسی جواب نمیده

بغل دستیم دستشو بالاکرد

جواب رو گفت

منم دستمو بالا کردمو عامل دیگه ای رو گفتم

بعد کلاس هم یه سوال از جغرافیا پرسیدم

انگاری ازمون خوشش اومده بود

تازه اولین مثبت درس جغرافیا رو تو روز اول گرفتم

چون فعالیت کلاسی داشتم

زنگ سوم  دبیر نداشتیم

رفتیم طرف دگه ...پولم خورد نبود ....و یه شوکی شوکی برداشتم که

دوستم حساب کرد

گرم صحبت شدیم با بچه ها

تا این زنگ هم گذشت


پ.ن:این بود خاطرات اول مهر سال 1389
بماند برای همیشه ....فقط برای خودم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 01:54 ق.ظ
We're a group of volunteers and starting a new scheme in our
community. Your web site provided us with valuable information to work on. You have done an impressive
job and our whole community will be grateful to you.
جمعه 25 فروردین 1396 04:34 ب.ظ
Hello, i feel that i noticed you visited my weblog so i came to
return the favor?.I am trying to in finding issues to improve my site!I guess its ok
to use some of your concepts!!
چهارشنبه 14 مهر 1389 05:13 ب.ظ
سلام ، چرا یه چند وقتیه دیگه نمی آپید ؟؟؟
نیلوفرانه سلام
با شروع مدارس دیگه کمتر وقت می کنم اپ کنم ....البته نه فک کنین دیگه اپ نمیکنما نه...ولی شاید دیر به دیر باشه...ولی سعی میکنم بیشتر بهش برسم و اپ کنم...
سه شنبه 13 مهر 1389 03:47 ب.ظ
ما هم امروز واسه اولین بار تو سال جدید مدرسه ای رفتیم کلاس البته ولم درست ...اخه معلم نداشتیم 1 هفته اول همیشه تعطیل ...
خدا کنه همیشه خوش بگذره و راحت تموم شه هم واسه ما هم واسه شما...
موفق باشید
سه شنبه 13 مهر 1389 10:27 ق.ظ
سلام قشنگ بود به من سربزن
دوشنبه 5 مهر 1389 05:42 ب.ظ
زندگی را باید عاقلانه شناخت، عاشقانه پیمود و عارفانه به پایان رسانید....
به کلبه ی درویشی منم سری بزن
دوشنبه 5 مهر 1389 05:28 ب.ظ
سلام
وبت عالی بود
قالبتم رنگش و خودش خیلی قشنگه بود
خوشحال میشم به منم سری بزنی

یکشنبه 4 مهر 1389 03:36 ب.ظ
سلام وبلاگت خیلی خوبه من که به خوندنش یادروزاولمردسافتادم یادمه اون روز خیلی می ترسیدم برم مدرسه

راستی تو صبارو می شناسی
اگه می شناسیش بگوخیلی نامردی
راستی الان کجاست
شنبه 3 مهر 1389 01:31 ق.ظ
برای من روز اول میتونست بد باشه ، از خواب بیدار شدم اعصابم خورد بود ولی وقتی داشتم صبحونه میخوردم یه اس ام اس بهم رسید از یه فرد خاص که ... !!!
حسابی روز خوبی شد واسم !!!
نوشته ی شما هم عالی بود ، واقعاً عالی بود !!!
جمعه 2 مهر 1389 01:31 ق.ظ
مثل این که روز اول مدرسه خوش گذشته.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


می نویسم برای ماندگاری ....فقط برای خودم...برای دل خودم.....
شعر های شعاری زندگیم..
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد
خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
......
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم
.....
جر خدا کیست که در سایه ی مهرش برویم
رحمت اوست که هر لحظه پناه منو توست
....
افتادگی اموز اگر طالب فیضی
هرگز نخورد اب زمینی که بلند است
....
در این دنیای بی ارزش چرا مغرور می گردی
سلیمان هم شوی اخر نصیب گور می کردی
....
گفتیم جوانیم به پیری برسیم توبه کنیم
از بس که جوان مرد کسی پیر نشد
...
و خدایا پشت حصار تکرار خطاهابم بنویس: جوانی...

مدیر وبلاگ : نیلوفرانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :