تبلیغات
بن بست لحظه های نیلوفری - خرید عید (خاطرات من)
نیلوفر زیبا ترین و تنها گلیست که در سخت ترین شرایط می روید فقط برای اینکه ثابت کند در بدترین شرایط هم میتوان بهترین بود
بن بست لحظه های نیلوفری
جمعه 19 شهریور 1389 :: نویسنده : نیلوفرانه
پ.ن.اول:قبل از هر چیزی عید رو بهتون تبریک میگم
خوبی بدی دیدین حلالمون کنین
البته از ما خوبی که ندیدین بدی هم دیدین حقتون بوده
(شوخی کردیم بابا)
شاید پیش اومده باشه که حرفی رو زده باشم که ناراحت شده باشین
یا شوخی بی جایی کرده باشم
بالاخره به بزرگی خودتون ببخشین

.............................................

از یک هفته قبل عید رفتن و گشتن تو پاساژا و بازار و خرید عید شده کار ما

و البته کار همه

روز سه شنبه بود که دختر خالم بهم زنگ زد و ازم خواست تا باهم بریم بازار

اگه چیزی گیرت نیومده با ما بیا شاید ایندفه لباس گیرت بیاد

البته هس

لباس هس شلوار هس اما من خیلی مشکل پسندم

برای همین از بس تو این و اون مغازه رفته بودم دیگه حتی روم نمی شد از کنار مغازه

 هاشون رد شم


با خودم می گفتم صاحب مغازه ها تو دلشون میگن:

این دختره سه شبه داره میاد هیچی هم نخریده فقط اذیت میکنه میره بیرون

ولی خداییش من همچین قصد نداشتم

و شاید بیشتر از همه وقتی تو اون مغازه ای بودم که میخواستم زیر سارافنی بخرم

و گفتم نارنجی

گفت نداریم

گفتم صورتی

گفت نداریم تموم کردیم

و اون حرفی که پسره بهم زد و خیلی بهم بر خورد

گفت :شما داری رو چیزایی دس میزاری که ما نداریم(خوب منظورش این بود که

خریدار نیستی فقط قصد اذیت و


ازار داری)

نه می تونستم به دختر خالم بگم نه همرات نمیام

و نه روم میشود باز برم تو اون مغازه  ها و پاساژا

خداییش ازبس مغازه ها رو رفته بودم احساس میکردم همه میشناسنم

اینم خرید عید ماس دیگه

البته من که دلو به دریا زدم باهاشون رفتم

والبته با این تفاوت که هر چیزی که میخواستم و خریدم

میدونید چرا؟

الان میفهمم چقد سلیقه ها متفاوته واقعا

هر کدوم من میگفتم خوبه مامان میگفت نه

هر کدوم مامان میگفت من موافق نبودم

ولی اینبار...

فهمیدم که سلیقه ی من و دختر خالم خیلی بهم نزدیکه

و این بهترین خریدی بود که کرده بودم

من و دختر خالم همه چیزو مثل هم خریدیم و از انتخابی که کرده بودم راضی بودم

و البته مهم تر مامان

که برای اولین بار با سلیقه من مخالفت نکرد و گفت مبارکت باشه

 خرید عید به یاد ماندنی و خوبی بود


......................................
خاطره موبایل فروشی و یه عالمه خنده

و یکی دیگه از تپق هایی که زده بودم

موقعی بود که تو مبایل فروشی برای خرید جا موبایلی رفته بودم که البته گیرم

نیومد


اما یه باتری واسه گوشیم خریدم

حالا سکش اینجا بود که موقع بیرون اومدن از موبایل فروشی یه جا موبایلی رو با

خودم اورده بودم بیرون


وای

خیلی زشت بود

البته من که نمیدونستم جا موبایلی رو اوردم بیرون

وقتی تو مغازه باتری رو که گرفته بودم امتحان کردم

اومدم بیرون اتفاقی گوشیمو باز کردم اما دیدم باتریم نیست

و برگشتیم تو مغازه برای دنبالش گشتن همون موقع بود که یهو با تعجب گفتم این

چیه دیگه


باتری نبود

همون جا موبایلی بود که با خودم اورده بودم بیرون

حالا همه دنبال باتریم میگردیم

و پسره هم که با قیافه ای نگران میگفت من فقط این باتری رو که اوردم و گذاشتم رو

 میز رو ورداشتم گذاشتم سر


 جاش

بعد چن دقیقه معطلی

اومدم بیرون و فهمیدم همون موقع که در گوشی مو باز میکردم باتریش افتاده و

متوجه نشدم


و با شرمندگی و معذرت خواهی برگشتم تو مغازه موبایلمو از رو میز ورداشتم و فلنگ

 و بستم


پ.ن:از قول دختر خالم واسه همینه مامانت تو رو با خودش جایی نمیبره بس که سکه میزنی

پ.ن:بماند این نوشته برای همیشه در تاریخ 16 شهریور برابر با 27  رمضان 1389
 
 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 12:28 ب.ظ
bookmarked!!, I like your site!
چهارشنبه 8 دی 1389 08:31 ب.ظ
khak to saret hamishe nang miari :D

az shokhi gozashte khosham maid harfeto ba sedaghat migi
دوشنبه 29 شهریور 1389 07:50 ب.ظ
سلام ابجی نیلو..
خوبییییییییییییییی...؟
گفتم یه سری به وب توام بزنم ببینم چه خبره که دیدم ای بد نیست...
به مام یه سری بزن خوشحال میشیم..
از طرف من و اون یکی خواهرم که خودت می دونی...
دوشنبه 22 شهریور 1389 06:39 ب.ظ
از دست تو نیلوفر

پس برای هیمنه هر جا میخوای برای دنبال اینو اون میگردی که بیان همرات و هیشکی هم نمیاد
خوب خوبه بابات میگه میرسونمت و خودم میام همرات
تا تو باشی نگی من میخوام با دوستام برم
یکشنبه 21 شهریور 1389 07:28 ب.ظ
عجب خریدی داشتیناا
فک کنم خیلی چسپیده
مطالب وبلاگتم خیلی خوب بود
تست های بامزه ای بود واقعا
به منم اگه خواستی سری بزن
یکشنبه 21 شهریور 1389 01:43 ق.ظ
http://www.roshana.blogsky.com/1389/06/14/post-177/
این مطلب را حتماً بخوانید.
شنبه 20 شهریور 1389 01:31 ب.ظ
توی زندگی خریدهاتون رو هیچ وقت مثل بازار انجام ندید
چون جنس های خریده شده زندگی پس داده نمیشن
عیدتون مبارک
شنبه 20 شهریور 1389 11:48 ق.ظ
هی گفتم یعنی چی من همچین قسطی نداشتم ؟؟؟
مگه قسطِ عقب مونده داشتید که ... !!!
بعد فهمیدم منظورتون قصده !!!
انقدر به خودم خندیدم !!!

بیخیال ، بچسبیم به موضوع اصلی :
من که نمیدونم زیر سارافنی چیه ولی اون تیکه ای که یارو انداخته از حماقت خودش بوده !!!
چون وقتی طرف رنگ صورتی که مورد علاقه ی دختراست رو نداره ، پس تقصیر خودشه !!!

در آخرم یه نصیحت :
هرچی ( هر چی که نه ، بیشتر چیزا ) که مادرتون میگه ، بخرید !!!
من هیچ وقت از سلیقه ی مادرم خوشم نمیاد و چیزایی که میگه رو نمیخرم !!!
ولی وقتی از بازار میام خونه ، به خودم میگم کاش اونی که مادرم گفته بودو می خریدم !!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


می نویسم برای ماندگاری ....فقط برای خودم...برای دل خودم.....
شعر های شعاری زندگیم..
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد
خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
......
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم
.....
جر خدا کیست که در سایه ی مهرش برویم
رحمت اوست که هر لحظه پناه منو توست
....
افتادگی اموز اگر طالب فیضی
هرگز نخورد اب زمینی که بلند است
....
در این دنیای بی ارزش چرا مغرور می گردی
سلیمان هم شوی اخر نصیب گور می کردی
....
گفتیم جوانیم به پیری برسیم توبه کنیم
از بس که جوان مرد کسی پیر نشد
...
و خدایا پشت حصار تکرار خطاهابم بنویس: جوانی...

مدیر وبلاگ : نیلوفرانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :