تبلیغات
بن بست لحظه های نیلوفری

بن بست لحظه های نیلوفری

یک کاغذ سفید را، هر چقدر هم که سفید باشد، کسی قاب نمیگیرد، برای ماندگاری، باید حرفی برای گفتن داشت

چن سالی بود به جز شیراز جای دیگه نرفته بودیم
اما امسال شیراز رفتیم قم اصفهان کاشان 
سند هم دارماا
اینم عکساش

شیراز_شاه چراغ



اصفهان-سی و سه پل




ابشار خفر




کاشان-عکس هایی از باغ فین و حمام فین 

باغ فین




حوض جوش



.....


میگن اب این حوض هیچ وقت تموم نمیشه 



کاشی کاری مکان باغ فین



قم-جمکران



اینم متفرقه 



و....





پ.ن:عکاس تمام عکس ها خودم به جز عکس اولی 

تو اصفهان مهمون دوست پدرم بودیم
یه شعر هم سرودم در وصف سفر اصفهان

رسیدیمو رسیدیم
کاشکی نمی رسیدیم
تو اصفهان خوش بودیم
خونه ی مردم بودیم
مسافرت تمام شد
دل هممون کباب شد 

































+نوشته شده در شنبه 12 فروردین 1391 ساعت09:41 ب.ظ توسط نیلوفرانه | نظرات |



چند روز پیش از طرف مدیریت یکی از سایت ها (اچم نت) قرار شد یه باشگاه برای خانوما بگیرن


اولش خواستم نرم اما بعد از اینکه بتونم دوستایی رو که مجازی دوستیم ببینم تا بتونم دوستی مجازیمون رو به واقعی تبدیل کنم رفتم

این عکس هم سندشه (البته حرف های من همیشه معتبره نیاز به دلیل ندار ها)

خوشتیپ های نسل سومی رو داشته باشین

اون خوشتیپ تره خوشکله با کلاس تره بابا همون دیگه اره همونی که دست گذاشتی روش همونی که داره می درخشه اون هم بنده ی حقیرم


+نوشته شده در شنبه 6 اسفند 1390 ساعت06:36 ب.ظ توسط نیلوفرانه | نظرات |



تو سایت ها داشتم گشت میزدم به یک جمله ی خیلی خوشکل برخورد کردم که امضای یکی از کاربران بود حیفم اومد نزارم



 میزارم به افتخاز زن ها و قابل توجه اقایون


من زنم

نگاه به صدا و بدن ظریفم نکن

اگر بخواهم

تمام هویت مردانه ات را

به خاک و اتش خواهم کشید


+نوشته شده در یکشنبه 18 دی 1390 ساعت09:58 ب.ظ توسط نیلوفرانه | نظرات |






یادش بخیر! چه دورانی داشتیم ...چه کودکی آرام و زیبایی...

چقدر سبگ زندگی در بازی هایمان با الان تفاوت داشت

یکی صاحبخانه بود،  ولی در عمل خود را در خانه ی خود  مانند مهمان می دانست و مهمانش را

 صاحب خانه می دانست  ...

در بازیهایمان مهمان ناخوانده رسم بود...

صاحب خانه هم با دل و جان و بدون تجملات از مهمانش پذیرایی میکرد ...

یاد دارم مادر میوه ها را پوست می گرفت و ان را در یخچال پلاستکی کوچکی که 

داشتم نگه داری می کردم.

سبد ظروف پلاستکی کوچک از وسایل هایی بود که همه داشتیم  و چقدر شوق می کردیم 

وقتی در ان ظرف های کوچک تکه ای از میوه را می خوردیم

چقدر حس مادرانه داشتیم...

دوست داشتنی ترین عروسکمان را بچه می خواندیم و با دل و جان از او مراقبت می کردیم

به جای ان عروسک حرف میزدیم و هم بازی هایمان را خاله خطاب می کردیم

دو گلیم کوچک را با فاصله ی کم می انداختیم و بدین صورت خانه هایمان را جدا می کردیم...

چقدر درس های زندگی را در لا به لای بازی های کودکیمان اموختیم 

ساده زیستی را همان موقع ها یاد گرفتیم 

 به دیدار خویشان رفتن و ادای صله رحم را همان موقع ها اموختیم..

مفهموم مهمان حبیب خداست را همان موقع ها اموختیم 

دیواری بین خانه هایمان نبود و از حال هم با خبر بودیم

حالا چندین سال از ان روز های می گدزد ... ومن.... 

با دیدن عروسک خاک گرفته ی در انبار این خاطرات دوباره برایم زنده شد

کاش می شد روزی به ان دوران  بازگردیم 

و باز هم خاله خاله بازی میکردیم...

 


+نوشته شده در پنجشنبه 8 دی 1390 ساعت06:34 ب.ظ توسط نیلوفرانه | نظرات |







 

میدونید چیه؟؟

همه دبیرا با من مشکل دارن ولی من با کسی مشکل ندارم

من اهل انتقادم و ادم بسیار رک

نمیدونم چرا حرفی  که من  میزنم مثل خار تو بدن دبیر فرو میره

وای وای وای هفته ی قبلی خیلی بد بود .. تا حدی که ناظم مدرسه بهم گفت اینقد زبون درازی نکن

حیفه انضباطت خراب شه

سر کلاس جفرافیا دیر رسیدم تازه دبیر نشسته بود انچنان قشقری به پا کرد از دیر اومدنم که نگو 

 نپرس سر کلاسش که نرفتم کلی هم درس داده روز شنبه هم باهاش دارم


سر کلاس جامعه راستش یکمم تقصیر خودم بود اخه دبیرمون جدیده اولین امتحانی که گرفت از پانزده

 10 گرفتم با وجودی که سه هفتس قراره بگیره ولی نمی یومد تا اینکه امتحان گرفت و گند زدیم


البته دیگه به همه  ثابت شده وقتی خیلی میخونم کم میگیرم نخونم بد میگیرم نصف و نیمه بخونم کامل

 نمیگیرم در هر صورت هنوز نمیدونم باید چجوری بخونم

خلاصه یه متنی داده بود تو کلاس نوشتیم یه سوال تو امتحان اومد ما  هم متن کتابو ول کردیم 

  اونی که گفته بود رو نوشتیم غلط در اومد

به دبیرم گفتم خوب خودتون  گفتین اینو منم نوشتم

گفت باید همون چیزی رو می نوشتی که تو کتابه

لعنت بر دهانی که بد موقع باز شود....گفتم پس اگه به دردمون نمیخوره نگین تا ننویسیم

واییی دیگه شروع شد.....

هنوز استرس و عصبانیت حرفاشون تو وجودمه هر دفه یادش می افتم میلرزم ......

حیف که نمیشه جبران کرد....حیف....




+نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر 1390 ساعت10:23 ب.ظ توسط نیلوفرانه | نظرات |



به سرم زده بود دیگه بیخیال وبلاگم بشم و بچسپم به درس

اما برای منی که نمیتونم حرف دلمو بزنم نوشتن خیلی به درد میخوره و من عاشق

 نوشتنی های خط خطی خودمم

اما از این به بعد وبلاگم مثل رفیقمه و هیچ وقت رهاش نمی کنم

به قول شاعر گفتنی:

رفیقان قلب انسانند خدایا

بدون قلب چگونه می توان زیست

بهترین رفیقم !

بعد مدتها اومدم که دوباره با هم باشیم

ممنونم که نوشته های خط خطی منو تحمل می کنی دوست باوفا

و این نوشته هم شروعیست برای تولد دوبار ات:

مرداب را بنگر...

پر از نیلوفرهای زیباست

سختی های زندگی همچون مردابیست که میتوانی

نیلوفر زیبای ان باشی

با ریشه در غم ها و سختی هاا

نیلوفرانه زندگی کن

و عشق و زیبایی را تا اوج اسمان ها

فریاد کن...

 


+نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان 1390 ساعت07:01 ب.ظ توسط نیلوفرانه | نظرات |



 

اینم وسایل امسال بندس

واقعا خرید کیف و کفش سخته نه؟؟

یه سفر یک روزه داشتیم به شیراز برا خرید

کیف رو مجبوری اخرین مغازه ای که رفتیم خریدم ولی قشنگه نه؟؟ کفش هم چیزی نپسندیدم و بالاخره

گراش خریدم

خداییش چیزای گراش از همه جا قشنگتره

 

اون ابیه هم مانتو شلوار امسالمونه

قبلا هم این مانتو رو پوشیدم…

کودکستانی بودم اون موقعه…

با اینکه سایز گرفتن یک مانتو شوار گله گشاد بود که به همت مادرمان تا حدی درست شده

اون مشکیه هم چادر دانشجوییه وایی اینقده با کلاسه

کتابامونم 5 تاش نرسیده

وسایل تحریرمون رو هم مشاهده می کنید فقط یه دفتر پاپکو خریدم با حدود 10 هزار تومن خودکار و

وسایل مربوط به جا قلمی

البته از قول مامان میخواستی بیشتر بخری تو که هر روز یه خودکار داری استفاده می کنی

مال شما هم گم میشه؟؟؟ به دلم موند یبار جوهر خودکارمو پاکنمو تموم کنم

خدا کنه امسال حوصله ی درس خوندن داشته باشم و رتبه دوم سوم رو بیارم

خدایا بازم خودت

هوای ما رو داشته باش…..

 

بماند برای همیشه ....فقط برای خودم


+نوشته شده در جمعه 1 مهر 1390 ساعت05:50 ب.ظ توسط نیلوفرانه | نظرات |




یادم نیست از کی به فکر این افتادم که میخوام در اینده روانشناس شم

اصلا چی شد که به فکر روانشانسی افتادم

اصلا کی با این کلمه اشنام کرد

چن روز پیش داشتم دفتر انشای اول راهنماییم رو میخوندم

با موضوع:من کی هستم؟

اخرش نوشته بودم میخوام در اینده روانشناس بشم

شاید اون موقع ها هیچ درکی از این کلمه نداشتم

ولی دلم میخواست مثل یک مشاور عمل کنم و به بقیه کمک کنم و کمی مشکلاتشون رو حل کنم

ولی همیشه از کلمه ای به عنوان (مشاور) بدم میومد برای همین از کلمه ی روانشناسی به جای

 کلمه مشاور استفاده می کردم و سعی می کردم به همه کمک کنم

همیشه همیجوری بوده

مشکلات بقیه رو می تونم تا حدی حل کنم

اما هیچ وقت نمی تونم مشکلات خودم رو حل کنم

خوب

اینم یه جورشه دیگه

همیشه وقتی می گفتم میخوام دکتر روانشناس بشم بچه ها بهم می خندیدن

می گفتن ادمارو دیوونه میکنی  نه درمون

یا هم می گفتن خودت به یک روانشناس نیاز داری

حالا می ترسم روانشناس بشم اما مثل دکتر نیما افشار هیشکی جز دکتر حسابم نکنه

همچنین بعید هم نیس از این اتفاق

اخه من خیلی بد شانسم

خوب بگذریم

بریم سر اصل مطلب

به مناسبت مبعث پیامبر(ص) نمایشگاه زدن تو پارک حاشیه

منم فقط به عشق کتاب پا شدم رفتم اونجا

البته ....فقط فقط هم نه...خوب رفتن به پارک موضوع مد نظر بود

 فاطی(دختر خالم) مث همیشه شروع به گشتن رمان کرد

سفارش هم می کرد من هم رمان بخرم و یک بار خوندنش رو تجربه کنم

اما خوب

من خودمو میشناسم دیگه

بابا من خودم وحشتناک احساساتیم رمان هم بخونم که دیگه...فک کنم به صفحه 3 یا 4 برسم دیگه

 گریه هام شروع شه

منم طبق معمول دنبال کتاب های روانشناسی گشتم

البته بنده زیاد اهل کتاب خوندن نیسم

ولی کتاب زیاد میخرم

4 تا کتاب خریدم هنور 2 تا میز رو هم رد نکرده بودم

گفتم با این روند فایده نداره برای همین بدون نگاه کردن به بقیه کتابا 4 تا کتابو حساب کردمو بر گشتم

 اینور

خوب میدونید چیه

راستش اگه میدونستم واقعا کتاب ها رو میخونم 10 تا هم میخریدم ولی من که نمی خونم 4 تا هم

 زیاده

و شایدم چون از پول تو جیبی خودم نبود که کتاب خریدم و مامان پول جدا برا کتابا بهم داد

اصلا دلم نمیاد پول برای کتاب بدم

اینم کتاباییه که خریدم

.....

.......

اینم چون نوشته بود پرفروش ترین کتاب برنده جایزه خریدم بدون نگاه کردن به موضوش 

نه خوبه موضوشم خوبه....


اینم یکی بیشتر نبود چون جلدش خراب بود 500 تومن کم کرد....


+نوشته شده در جمعه 10 تیر 1390 ساعت12:54 ب.ظ توسط نیلوفرانه | نظرات |



 

همه ی ما تو زندگیمون از کلمات محبت امیز استفاده می کنیم

خوب اگه محبت  نکنیم که در واقع زندگی نمی کنیم یعنی یه جورایی دیگه نمیشه  گفت زندگی

از محبت خارها گل میشود...اینو همه ی ما شنیدیم

اما این سوال همیشه توی ذهن خیلی ها بوده که محبت تو گراش بین خانواده ها هم وجود داره...

اگه به انجمن های گراش سر بزنین همچین تاپیکی رو پیدا می کنید

اخه مگه یک(( گلم)) گفتن  چیه که از گفتنش دریغ می کنید و یا خجالت می کشید بگید

من خودم توی مدرسه با اکثر دوستام که صحبت میکنم از کلماتی مثل گلم، مهربون ،نازنین ،استفاده

 می کنم اما بچه های کلاس می خندن و میگن سوسول بازی در نیار

همیشه تو ذهنم از بچه هایی که بهم میگفتن این حرفا سوسول بازیه و از اینکه من این کلمات رو

 میگفتم خوششون نمیومد اینجوری دریافت می کردم که:شاید اینا تو خانواده هاشون بین اعضای

 خانواده محبتی وجود نداره و یا مامان و باباش به اندازه لازم بهش محبت نکردم یا هم فک می

 کردم کمبود محبت دارن برای همین همیشه وقتی این کلمات رو به کسی می گفتم خوششون نمیومد

 و یا شایدم حسودی می کردن...نمیدونم

اخه من معتقدم اون هایی که تو خانواده محبت دیدن ابراز محبت براشون کار خیلی راحتیه

وقتی به بچه ها میگفتم اینا ابراز احساساته خوب دوستتون دارم برای همین میگم گلم، نازنین اما

 اونا قانع نمیشدن و حرف خودشو میزدن و میگفتن سوسول بازیه

هر چقد براشون دلیل میاوردم و میگفتم طرز فکرتون اشتباه اونا مصمم تر میشدن و روی حرفشون

 می ایستادن

حتی چند وقت به سرم زد واقعا احساساتم رو بروز بدم حتی جلوی اون هایی که خوششون نمیومد

مثلا وقتی میرفتم مدرسه دوستانم رو که میدیم  بهشون میگفتم دیروز ندیدمتون دلم براتون تنگ

 شد...خداییش دروغ نمی گفتم و از اینکه روز شنبه می دیدمشون خیلی خوش حال می شدم

تقریبا کم کم تونستم این ابراز محبت رو جا بندازم

کم کم بین بچه ها این کلمات به چشم میخورد و همچنین اونایی که این حرفارو سوسول بازی می

 دونستن گاهی نیلوفر جان صدام میزدن

و چقدر زندگی شیرینه وقتی همه چیز با یک کلمه زیبا می شود

 


+نوشته شده در چهارشنبه 18 خرداد 1390 ساعت06:12 ب.ظ توسط نیلوفرانه | نظرات |



سلام

این اولین باریه که اول پست های وبلاگم سلام میدم

سلام ادم و خودمونی میکنه اینطور نیس؟

شاید چون میخواستم خیلی راحت حرفمو بگم سلام کردم

راستس تاحالا دوست صمیمی نداشتم و هیچ وقت هم با کسی درد و دل نکردم

با وجودی که آدم راحتیمو به قول بعضیا چایی نخورده پسر خاله میشم اما هیچوقت حرف دلم و به

 کسی نزدم ولی از راز دل خیلیا با خبرم

گاهی آدم نیاز پیدا میکنه به اینکه یکی حرفاش رو تایید کنه

یکی که درکش کنه

یکی که نظراتش موافق نظرات اون یکی باشه

یکی که بتونه راحت حرفشو بهش بزنه

اما وقتی موضوع درس و مدرسه و امتحان باشه و بخوای درد ودل کنی همه میکشن کنار

نمیدونم این ملت میخوان چی رو بدونن  که تا میگم میخوام درد و دل کنم سریع خودمونی میشن و

 بهت میچسپن و یه جورایی میرن زیر زبونت

اما وقتی میگی موضوع درد ودلم درسه....میگه برو بابا ولمون کن

شاید شماهم حوصلتون سر رفت تا گفتم موضوع درس و مدرسس...حقم دارین....تو این دورو

 زمونه کسی حوصله خودش و دلشم نداره دیگه چه برسه به یکی دیگه

اما من مینوسم....فقط برای خودم.....

نمیدونم چرا امسال اصلن حس درس خوندن ندارم

دقیقا از زمانی که کلاس اول دبیرستان رفتم و نتونستم رتبه بیارم...دیگه کلا روحیمو از دست

 دادم...به حدی که گاهی گریه میکردم و مگفتم دلم نمیخواد برم مدرسه...الانم هم همینجور.....اصن

 حس درس خوندن نیس...دیگه اون دانش آموز درس خون مدرسه نیسم که همیشه رتبه دوم یا

 سوم میشدم...

 

امتحانات پایانیمون شروع شده....

همشو گند زدم...

باورتون میشه اصن لا کتابو هم باز نکردم...حوصلم نبود....حسم نمیکشید....مامان بخدا میشینم تو

 خونه کارای خونه رو یاد میگیرم اشپزی اصن هر چی که بگی...من نمی خوام  برم مدرسه مگه

 زوره....

 

کار من شده خواب

بچه ها مرغ (کرک) صدام میزنن....

ساعت یک و رب میام خونه میخوام تا 6 یا 8 یا ... 

خواب شبم که تنظیمه و سر ساعت 10 و نیم رسمی لالا...

حالم از خودم بهم میخوره

دلم میخواد گریه کنم

اما تو خانواده ی ما....

گریه کردن ممنوعه....تا گریه کنی دورتو میگیرن و میگن:چی کم داری؟چی گفتی برات نخریدیم؟

 بگو تا بخریم هر چی میخوای


اخه مامان بابا چرا فک میکنین همه چی تو خریدنه شما اصن درکم نمیکنین من یه نوجوونم اصن

 الکی میخوام گریه کنم چرا نمیزارین

ای خدا.....بازم شکرت

اخییششش

چه خوبه نه؟ حرفیدن...وای عالیه چقد خالی شدم

 


+نوشته شده در چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390 ساعت03:39 ب.ظ توسط نیلوفرانه | نظرات |




نمیدونم شما هم تو کوچیکی با کلمه ای به نام خاطرات و دفتر خاطرات اشنا بودین یا نه
 …ولی من چون عقلم همیشه از همه بیشتر می کشید می دونستم
این دفتر خاطرات مال دوران ابتداییمه
اینم جلدشه….عجله نکنید باز هم میشه


خوب دیگه از تصویر روی جلد و همچنین رنگ صورتی میشه فهمید متعلق به یه دختر خانومه (قابل توجه انهایی هنوز ماندند بنده خواهرم با برادر)

بسم الله الرحمان رحیم….باز می کنیم 
این صفحه اوله

جون من دست و خط رو داشته باش…
…(مربوط به سال دوم و سوم ابتدایی)من انکار می کنم این دست و خط من باشه
از اولش داره با غلط املایی شروع میشه ..خدا اخرشو بخیر بگذرونه
… همیشه به نتوشتن زبان محاوره ای عادت داشنم..سهیلا رو سیلا نوشتم

حالا نوبت خوندن خاطرات بچه هاس
سه تا ورق میزنیم و میرسیم به خاطره ی مهدیه 




الحام رو داشته باشین
….انگاری املا ی همه ی بچه ها ضعیف بوده نه من تنها
پام؟؟اها
…بزا اینم بگم
یه گاری داشتیم تو مدرسه از این گاری بزرگا ...اقا همه نشتیم روش یکی هل داد و گاری رو رها کرد...از شانس بد ما  خوردیم به نوک حوض مدرسه  ...یادمه خیلی خون اومد ودرد داشت...هنوزم جاش رو ساق پام هست
اوه اوه…اون قلبو ببین….


چهار تای دیگه بعد اون ورق میزنیم




چه عجب…این یکی خیلی دقیق بوده ساعت و روز و سال رو هم زده 
چرا اسمش رو تاسوپا نوشته؟؟؟
اصلا این فرزانه کیه؟؟؟


یک صفحه ورق میزنیم





اگه توجه کنین اونجا که اسم دوستمو نوشتم صد بار لاک پاکن خوره
اخه هی می گفت بده بلد نیسی عبدالهی و بنویسی منم لج که بلدم و البته در اخر هم اشتباه نوشتم
 ..….(گفتم که به نوشتن زبان محاوره ای عادت داشتم)
انگاری کشیدم قلب خیلی رایج بوده ها

دو صفحه ی دیگر ورق می زنیم




اقای پسر خاله محمد قایدی….چیکار کنیم دیگه ..از کوچیکی دوست داشتم به بقیه شخصیت و مقام بدم
فک کنم سوم ابتدایی بوده اون موقع….البته الان اول دبیرستانه و برای خودش مردی شده

اِاِاِ…گل لاله کشیده نوشته گل نیلوفر…..بچه رو گول میزنی محمد؟



صفحه ی بعد



مامان خانوم همیشه اولشو می نوشت بقیشو... 

سه صفحه ی دیگر ورق خورد

اینم خاطره ی مصطفی پسرعمم 
…الان اقایی شده برای خودش…سوم دبیرستانه 
چه بد خط
…چه نا منظم هم نوشته
…چقد هم نوشته ها رو خط زده
…..خوب از یه پسر جز این هم توقیعی نیس

خیلی دوستانه و خودمونی نوشته..خوشم میاد….

دو صفحه ی دیگر نیز ورق خورد

به 
جناب اقای حمید 
پسر داییمه همسن محمده ...محمد و حمید دوستای دوران کودکیم بودن

موفق رو با عین وسط می نویسن برادر…..
امضاشو
…امضا کرده نوشته گل نیلوفر
بابا مگه من گفتم واسم نقاشی بکش؟؟


کنار اون صفحه خاطره ی دوست عزیزم گلم ماهم فاطمه
الان همکلاسیم و شدید عاشق همدیگه
ببین چه کتابی نوشته………ولی قبولهههه




پ.ن:نوشتم برای ماندن....

+نوشته شده در جمعه 26 فروردین 1390 ساعت06:29 ب.ظ توسط نیلوفرانه | نظرات |



انگاه که غرور کسی را له می کنی


انگاه که کاخ آرزو های کسی را ویران می کنی


انگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی

انگاه که بنده ای را نادیده می انگاری

انگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شد غرورش را نشنوی


می خواهم بدانم

دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوش بختی خودت دعا کنی؟؟؟

+نوشته شده در پنجشنبه 26 اسفند 1389 ساعت06:24 ب.ظ توسط نیلوفرانه | نظرات |





اینم کار خودمه
کشنگه نه؟؟
گاهی دلمون نمیگیره حسش  میاد نقاشی میکشیم....
خداییش شعر خیلی به نقاشیه میاد نه؟
اول با مداد کشیدم بعد خودکاریش کردم انگاری زیاد خوب پاک نکردم اخه جاش مونده



+نوشته شده در پنجشنبه 14 بهمن 1389 ساعت04:31 ب.ظ توسط نیلوفرانه | نظرات |



 

همین الان بود که تو روزنامه صدف گراش مطلب ادم ربایی رو خوندم و تا نگام به جاسم افناد گریم

 گرفت

تلخ تر اون لحظه ای بود که گفته بودن جاسم رو به همراه بقیه تو کهنوج گرفتن

در حالی که جاسم خونشون بود و صبح زود در خونشونو میزنن و چن تا پلیس با لباس شخصی

 میریزن تو خونشون

و میگن ماشینت دزدی از اب در اومده اون بیچاره هم بی خبر از همه جا اماده میشه و باهاشون میره

واقعاجاسم؟؟ کی می تونه باور کنه تو ماجرای ادم ربایی دست داشته؟؟

به جرات میگم هیشکی

مزخرف تر از هر چیزی این بود که بدون اینکه بازجویی بشن تصاویرشون رو تو تلویزیون نشون

 داد

واقعا چه می کنه این پول

متهم رو بی گناه می کنه و بی گناه رو متهم

تا کی رسانه ها  باید بخاطر پول کار کنن به چه قیمتی؟؟

بی ابرویی یه ادم؟؟

پس قانون عدالت کجا رفته

عدالت...خندم میگیره

حالا همه ی اینا بکار

خونواده ی اقای (ر) همه جا گفتن که جاسم بی گناهه

حالا دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا که ابروش رفته؟؟؟ میتونی کاری کنی ابروش بر گرده ؟؟ میتونی؟؟

 مامانم همیشه میگه تنها چیزی که اگه ریخته شد نمیشه جمع کرد ابرواِ

نمی گذرم از اونایی که یه بی گناه رو مجرم کردن و بهش تهمت دزدی زدن

خدا جوابشون رو بده......بترسید...بترسید از کسی که برای انتقام گرفتن کسی رو جز خدا نداشته

 باشه

شاید بگید خوب معلومه پسر اقوامته داری ازش دفاع میکنی ولی با جرات میگم:

من از جاسم دفاع نمی کنم من حقیقت را می گویم


حالا خودتون قضاوت کنید +  وجدانتون

+نوشته شده در پنجشنبه 16 دی 1389 ساعت04:08 ب.ظ توسط نیلوفرانه | نظرات |



سلام

از اینکه یه مدت اپ نکردم معذرت

امتحانات داره شروع میشه و کمتر وقت می کنم بیام

امتحانمون از دیروز شروع شد

امتحان امار داشتیم...خیلی درس اسون و راحتیه

فک میکردم کامل میگیرم (طبق معمول و البته هیچ وقت هم چنین اتفاقی نیوفتاده)

معمولا اولین نفری هستم که ورقه میدم و البته با اطمینان کامل

از سر جلسه که اومدم بیرون یادم اومد یه سه نمره ای رو که گذاشته بودم واسه اخر جواب دادن

 یادم رفته بنویسم

هیچ وقت عادت ندارم پس از جواب دادن به همه ی سوالات دوباره برگردم روش و باز بخونم

3 نمره پرید والبته خیلی سختم شد چون بلد بودم

اینکه چیزی نیست سوالی رو که باز 3 نمره داشت و همه یچه ها توش گیر بودن و من یادشون

 میدادم توی امتحان غلط نوشتم

واقعا امتحان مسخره ای بود ....

ولی نمیدونم چرا عین خیالم نبود....راستش بیخیال درس نیستم ولی هیچ وقت هم یادم نمیاد واسه

 درس گریه کرده باشم

غصه خورده باشم چه خونده و چه نخونده استرس داشته باشم....گاهی به بچه ها حسودیم می شد...

اینم امتحان اولی ما بود.....من و باش فک میکردم رتبه دوم میشم....تجدید نشم شانس اوردم

بهله این بود امتحان اولی که البته روحیمو کاملا خراب کرد .....دیگه هیچ شوقی برای امتحانات

 بعدی ندارم

اخه خدا جونم نمیدونم چرا هر چی بیشتر میخونم کمتر میگیرم....؟؟؟؟؟


+نوشته شده در چهارشنبه 1 دی 1389 ساعت05:10 ب.ظ توسط نیلوفرانه | نظرات |